کسی آمد و کاری بزرگ کرد. توان اجتماعی ایمان شیعی را
به خودمان و جهان نشان داد. ایستادگی بر حق تا پای جان به پیروی از حسین علیه
السلام و با امید آمدن مهدی عجل الله فرجه، مردمی را بر انگیخت و انقلابی بزرگ
پدید آورد و نبردی سخت را به پیروزی رساند و قلب های مستضعفین را در گوشه و کنار
دنیا از لبنان تا اندونزی به تپش انداخت.
این همه انجام شد و روزگار گذشت و می گذرد و هنوز
به آرمان های بلند نرسیده ایم بلکه گاهی دور تر شده ایم و همچنان...
خمینی با آن که رهبر این جنبش بزرگ بود، هیچ گاه
ادعا نکرد که روزگار او حتی قابل طرح در کنار روزگار موعود است. پا از اسلام
فقاهتی فرا نگذاشت. اعتقاد مردم و معارف دینی را به بازی نگرفت. هر کار نیکی کرد با
تمسک به قرآن و عترت بود. مردم را به انجام تکالیف انسانی و مذهبی فرا می خواند و
نتیجه را به خدا واگذار می کرد. هیچ گاه ادعای حکومت مهدوی نداشت اما می گفت
نگرانی از نرسیدن به نتیجه، نباید ما را از انجام وظیفه ای که پروردگار از راه
عقل، کتاب و سنت معصومان بر دوش ما نهاده است، باز دارد.
ممکن است شما در این که آیا امام خمینی این چنین
بود، نظر دیگری داشته باشید، این جا قصد اصرار روی این مورد را ندارم فقط می خواهم
توجه شما را به دو نحو عدول از شیوه ی پیش گفته بر انگیزم:
نحوه ی نخست: چون ما به حد روزگار موعود نخواهیم
رسید، گمان کنیم که ناگزیریم به شرایط موجود تن دهیم و محدوده ی تکالیف انسانی و
مذهبی خود را به امور در دسترس و نزدیک منحصر بدانیم و رسیدن به شرایط مطلوب
اجتماعی را به حضرت حجت واگذار کنیم. امر به معروف و نهی از منکر را انکار نکنیم
اما نهایتا به حضور زنان در استادیوم اعتراض کنیم ولی نسبت به این همه ستم که به
صورت سازمان یافته و عیان و بی پروا در محل و شهر و کشور و جهان پیرامونمان اتفاق
می افتد بی تفاوت باشیم. ( البته فرامین الهی همه بدان جهت که از سوی پروردگار
صادر شده اند بزرگ اند.)
با قرار گرفتن در این دسته در حاشیه ای امن سجاده
ای پهن می کنیم و اگر حتی تمام حق در مقابل تمام باطل ایستاده بود می گوییم فتنه
است و دامن خود را از غبار کارزار کنار می کشیم. مثل ابوموسی اشعری در نبرد علی علیه
السلام و معاویه علیه ما علیه در کناری به پاره ای مناسک خود را سرگرم می کنیم.
نحوه ی دیگر: پا را از حیطه ی خود بیرون می گذاریم و بی مهابا هر چه به نظرمان درست بود را به دین خدا می بندیم. از اعتقاد
مردم به مذهب برای پیش بردن امیال خودمان استفاده می کنیم. نام دولت حضرت حجت را
بر خود می نهیم و زشتی ها و کاستی هایمان را در هاله های نور کاذب پنهان می کنیم و
بر طبل ادعای تاییدات ویژه می کوبیم. برای ظهور حضرت از جانب خود استراتژی می
دهیم. خود را محور حق و درستی نشان می دهیم. تاریخ را وام دار خود می دانیم و همه
ی مخالفانمان را سر سپردگان سلطه گران معرفی می کنیم.
تند رو های این دسته که دین خدا را به میل خود و
حتی وارونه تفسیر می کنند استعداد شدیدی در تبدیل شدن به فرقه های مطرود مثل
خوارج، دارند و همین طور بود که در روزگاری نه چندان دور امثال این فرقه ها
«یومنون بالغیب» در قرآن را به اعتقاد به قیام مسلحانه ی مخفی تفسیر می کردند و سر
انجام از بردگی صدام در سرکوب شیعیان سر در آوردند.
*****
به نظر می رسد در روزگار غیبت دچار یک تناقض هستیم.
بنا بر نقل در روایات، حفظ دین در زمان غیبت چون نگاه داشتن آتش بر کف دست است و
از سوی دیگر در همین زمان حقیقت چون آفتاب پیداست. شاید توضیح این تناقض همین باشد
که رهنمود عقل فطری، کتاب و سنت معصومان در دسترس است اما ما یا از زیر بار
مسئولیت و تکلیف با بهانه شانه خالی می کنیم یا از آن سو اوهام و جو زمانه و
تفاسیر من عندی را بجای حجت های عقلی و نقلی می نهیم و به ناکجا می رویم.
